تبليغاتX
انجماد گرم!

 

خوندن این متن و به افراد بالای" دو سال" توصیه نمیکنم!

نمی دونم چی میخوام بگم!..این روزا کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هیچ چیزی اون چوری که فکر میکنی نیست! هیچ آدمی شبیه خودش نیست!درست اونجایی که فکر میکنی کسی رو پیدا کردی که با همه فرق میکنه و شعور داره می فهمی که کاملن بی ش--- بوده !نمی دومنم شایدم این طوری نیست و من اشتباه میکنم!

یادمه کلاس اول دبیرستان که بودم یکی از دبیرامون واسم شده بود آدم خوبه .فکر میکردم که خودشم شبیه حرفاشه مث حرفاش بزرگه و ........!اما سال بعد با عوض شدن جایگاهش دیگه شبیه حرفاش نبود طوری که اصلن نمیشناختمش! نمی خوام زیاد درباره ی این موضوع بنویسم چون حالمو بد می کنه! اما این اتفاقا هیچ موقع منو تنها نذاشتن هیچ موقع!

 

خیلی بده که رفیقت تو رو رقیب خودش بدونه و دوستی و با مسابقه دو اشتباه بگیره و منتظر زمین خوردن تو باشه تا خودش بزنه جلو!شایدم ایراد از منیه که به رقابت اعتقاد ندارم !چون هر انسانی یه حادثه یا بهتره بگم یه واقعیت مستقل از دیگرانه که هدفش اینه که خودش باشه و راه خودش و بره چون روزگاراون قدر به کسی وقت نمیده که بخوای ببینی کی داره چیکار میکنه و کجای راهشه!

 

خوب خرداد هم که داره تشریفشو می فرماد! دیگه همه چیمون جوره!بعضی وقتا با خودم میگم چی میشد که این حق و داشتم که هر درسی رو که می خوام انتخاب کنم! چون چه فایده داره که آدم  درسا یی رو بخونه که به هیچ دردی نمیخورن و فقط وقت و میکشن!

راستی یه چیز دیگه ای رو هم با خودم میگم کاش یه کتاب "منطق و فلسفه "البته از نوع درست و حسابیش رو   برای رشته ریاضی فیزیک در نظر میگرفتن  چون ریاضیات و فلسفه با هم معنا پیدا میکنن اما کیه که بفهمه شایدم میفهمن و.................!؟ خودتون که میدونید چی میگم !خلاصه از فواید این کار اینه که بچه های این رشته یاد میگیرن که درس ریاضی و کلاس ریاضی رو با سبزی فروشی محله شون اشتباه نگیرن !

و آخرش دعوتتون میکنم به خوندن قسمت پایینی.

 

گروه های بشری به پایان بدی ها نخواهند رسید تا اینکه یا گروه کسانی که بدرستی و واقعا فیلسوف هستند به سلطه ی سیاسی برسند یا گروه کسانی که قدرت سیاسی را در دولت ها در دست دارند به وسیله ی یک تقدیر خدایی فیلسوفان واقعی بشوند!

"افلاطون"

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 15:52 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


 

کوچ اردیبهشتی ات را چگونه آغاز کردی که اینقدر بی هوا بود؟!

حالم خوب نیست به اندازه ی تمام ذرات جهان!

به اندازه ی روزهایی که باید آینده ی شان را بی تو سپری کنند!

از این به بعد جای خالی ات را با هیچ چیز پر میکنم!

از این به بعد به واژه ها یاد می دهم که او بر روی ابر ها زندگی میکند!

که او فرشته ی کوچکی بود بر روی زمین!

با بال هایی خسته اما سرشار از پرواز......!

   " تقدیم به فرشته ای کوچک از دیار آبی ها"

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:58 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!!


                                              "به نام اونی که لولو نیست"

تو این مدت خیلی دنبال زمان خالص میگشتم تا یه آپی کنم!واقعا این روزا هم آدم و نابود میکنه و هم میسازه!کلا روزگار خوشی ندارم زندگیم بیشتر شبیه آش شله قلم کار با سس مایونز به همراه نیمرو شده! از مدرسه که میام باید هنوز نیومده برم سراغ درس!چرا؟! خب معلومه"امتحان" این بلای آسمانی این سنگ پای روح!

جاتون خالی امروز امتحان فیزیک داشتیم خیلی چسبید!نمیدونم چرا اما یه جورایی عاشق فیزیک و ریاضی و هندسه م شیمی ام روش! شاید الان همین الان دوستانی که دارن این متن و می خونن بگن مگه تو دو خط قبل نگفتی از امتحان بدت میاد!؟؟! البته حق دارن.....اما من درس و دوس دارم فقط از امتحان خوشم نمیاد چون به نظرم جلوی پیشرفت یه نسل و گرفته!به این مکان مقدس راست میگم!

این روزا اصلا خودم و درک نمیکنم جوری که عجیب ترین مسئله ی جهان خودم شدم!نمیدونم اسمش و چی میشه گذاشت ! نمیدونم دقیقا کی بود اما یادمه داشتم دین و زندگی میخوندم که یه دفه بارون گرفت بوی خاک خیس تمام اتاقمو پر کرده بود تو یه لحظه وقتی به خودم نگاه کردم گریه م گرفت!خیلی بده وقتی که لحظه هات اجباری شن !اون روز بین دین و زندگی و"بارون" گیر کرده بودم انگار یه حسی ته قلبم میگفت تنها کافیه با یه ذره شجاعت خودت بشی!  واسه همین کتابمو ول کردم رفتم از پشت شیشه حدود بیست دقیقه به دو تا درختی که باد تکونشون میداد و پرنده هایی که رو سیم برق دنبال هم میکردن یه چشم سیر نگاه کردم و .......این بود تمام ماجرا .!

اسرار ازل را نه  تو دانی  و نه  من  !                این حل معما نه تو خوانی و نه من!

هست ازپس پرده گفت وگوی من وتو             چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!

پی نوشت:خیام یکی از اون اشخاصیه که همیشه زندگیمو درگیر خودش کرده رباعیاتش جهان معناست مو به تن آدم سیخ میشه وقتی این جوری به خیلیا دست رد میزنه و این قدر افکارش مستقل و نابه!خداش خدای خودشه و خیلی ام خدای خوبیه!نمیدونم چی باید بگم اما من تا به الان مث خیام ندیدم ریاضیدان منجم شاعر و....... واقعا چیزی ندارم که بگم!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 19:34 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


وای سلام!!!!

اینجانب شادی لطفی در تاریخ ۱۶ فروردین ۱۳۷۱ متولد شد. تولد این پدیده ی بشریت را تبریک میگوییم!

واقعا مبارکه !باورکردنی نیست چنین اتفاقی!!!

من الان ۱۶ سالمه به خودم تبریک میگم. واقعا بعضی اوقات این دل خوشی های یهواکی خوبه آدمو میاره سر کوک!!

..................................................

 

 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 17:41 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


 

سلام خاله جون !موهاتو مش کردی!!؟ مبارکه!

 

میشه گفت دیروز فهمیدم که به یکی از آرزوها ی بزرگم رسیدم یکی از اون آرزوهایی که طعم دیوونگی داره طعم تاب بازی و کلا از این جور طعما !حس میکنم موفق شدم خودم و تو سن 5 سالگی متوقف کنم  یعنی یازده/11 سال از خودم کم کردم! این فوق العادس خیلی جالبه !این جوری از دنیای آدم بزرگا یه جهان فاصله دارم حتی دیگه اصلا نمیتونم ادا اوصولاشون و درک کنم گاهی اوقات ازشون میترسم حس میکنم مریضن!بچه بودن خیلی قشنگه این که دنیات میشه هرچی که دوسش داری این که با همه مث یه همبازی رفتار میکنی !البته بعضی اوقات همبازیا جر زنی میکنن!بچه بودن و بچه موندن عجیب ترین و بهترین حادثه ی دنیاس ! انگاری وجودت فقط واسه کشف زیبایی ها آفریده شده انگاری هیچی هیچ موقع واست تموم نمیشه دیگه هیچ مرزی میون خودت و هیچ جا نمیینی !البته باید بگم اگه یکی به بچه بازیاش ادامه بده ممکنه بفرستنش امین آباد!اما میشه یکم ملاحظه ی شرایط جوی رو کرد و مث یه کودک با ادب شد!

تازه بچه ها همه کار از دستشون بر میاد اونا میتونن هر وقت اراده کنن تغییر سن تغییر قیافه و حتی تغییر جنسیت بدن این جوری میشه که تو دنیاشون هیچ دیواری وجود نداره و معنی واژه های محدود مرد- زن – پسر- و دختر و نمی فهمن هدفشون از ایجاد ارتباط فقط دوستس و همدلی نه ضربه زدن!!

فکر میکنم دیگه بسه خیلی دارم حرف میزنم ! اما حدودا به نقطه ای رسیدم که برام حرفای هیشکی مهم نیست فقط این مهمه که از خودم خوشم بیاد!

 

زیر نویس!: میدونم تیتر پست هیچ ربطی به خود پست نداره اما حتما داشته که نوشتم حتی اگه رابطه شو درک نکنم !البته جدیدا هیچ کدوم از خاله هام موهاشو مش نکرده! شایدم کرده و ما خبر نداریم !اما درکل مبارکه همه چی مبارکه!!!!

 

بازم زیر نویس: امیدوارم خدا نصیب هیچ کس نکند از این مراسم ها که بعضی ها دور هم جمع میشوند و واسه هم خالی میبندند!اونم خالی هایی از نوع 3008 –مواد لازم جهت خالی 3008: این نوع خالی بندی مخلوطی است از پز دادن به مقدار لازم 2-خالی از نوع مرغوب هرچه بیشتر بهتر3-اداوا صول قیافه اومدن به صورتی که به مقصودمان نزدیک شویم4- حرکت چشو چار + ابروها که یکی از حساس ترین تکنیک ها می باشد 5/ و در پایان از تشخیص یا مبالغه استفاده میکنیم خیلی بهتر است که از هردو یکجا استفاده نماییم و به خالی مورد نظر شاخ و برگ داده توجه شود که در این بخش باید به ادبیات متوصل شد تا توانایی این را بپیداییم که حرفمان را وسط کرسی بکوبیم! تا برنامه ای دیگر خدانگهدار!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 11:46 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


عید... نوروز.....دیروز.....هرروز.....فردا...... کی..؟؟!کجا..؟

امروز اولین روز سال هشتاد و هفت سال موش! سال موش ها!نمی دونم چی قراره بگم سرنوشت این پست معلوم نیست !بهار اینجاس!!!نمیدونم شایدم نیست! شاید بوده شاید رفته!من هنوز بزرگ نشدم هنوز کوچیکم هنوز هم وقتی آدم بزرگا رو می بینم می ترسم !

خیابونای شهر پرن از آدما بچه ها پیرا بدا خوبا ! دیروز وقتی می خواستم خرید کنم خجالت میکشیدم خجالت! از اونایی که تو این آشفته بازار نفس میکشن و دنبال عیدن از اونایی که با درد هم دردن از اونایی که تو چشماشون حسرت بهار موج میزنه از بچه هایی که تموم دنیاشون تو لباسای شیک و نو خلاصه میشه اما...............من خجالت میکشم از ماهیا از سمنو سبزه تخم مرغای رنگی از دیوار از بهار از خمیازه های کشدار از دود سیگار از عاشقای بیکار از.....................!

 

من هنوز عات نکردم به بی تفاوتی ساکتی هنوز زنده م هنوز گریه م میگیره وقتی خیلیا حسرت خوردن سبزی پلو ماهی شب عید رو دوششونه!

حاجی فیروز خیلی وقته بی کار شده خیلی وقته که گوشه نشینه راست میگم اینو دیروز فهمیدم !آخه هیچ بچه ای نمی خندید !هیشکی مهربون نبود !!همه می خواستن عید همو بگیرن !

 

 زیرنویس:16 فروردین قراره به دنیا بیام به خودم تبریک میگم!شادی تولدت پیشاپیش مبارک""

 

 اعتراف: باید بگم حس جالبی برای آپ نداشتم"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:27 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


پشت خط!

الو..... الو....... لعنتی چرا جواب نمیدی؟از جون من چی میخوای؟

یادمه روزی شیش هفت بار تلفن زنگ میزد و یه نفرهیچی نمیگفت و قطع میکرد اون روز خیلی گرفته بودم و بعد اون تماس حالم شبیه کاغذای مچاله شده ی گوشه ی اتاق شده بود کاغذایی که روشون چرت و پرتای ارزشمندمو نوشته بودم!هوای خونه منو له میکرد باید میرفتم بیرون باید میرفتم یه جایی که آب و هواش شبیه این جا نباشه!اینکه قیافم چه جوری باشه اصلا واسم مهم نبود واسه همین با همون تیپ ژولی پولیم زدم بیرون. هوا پاییزی بود و بارونی و من بدون هیچ ترسی از خیس شدن راه میرفتم و به همه چی حواسم بود جز خودم !یه دفه صدای بوق یه ماشین کله گنده منو تکون داد راننده ماشین عربده کشید و زر زراشو شروع کرد من حتا حوصله نداشتم که بهش نگاه کنم واسه همین گفتم: حق با شماس من تو حال خودم بودم .راننده ام دستی به ریشاش کشید و احساس کرد که مثلا من کم آوردم به خاطر همیین بی خیال ماجرا شد ورفت. من بازم به راه رفتنم ادامه دادم هنوز بارون میومد پاچه های شلوارم با گلی که بهشون پاشیده بود هایلایت شده بودن اما اصلا مهم نبود شایدم مهم بود نمیدونم !! سرم و پایین انداخته بودم و داشتم به زمین خیس شده نگاه میکردم که یکی زد رو شونمو گفت چطوری پسر؟ من سرم چرخوندم دوستم رضا بود و همیشه حس بدی بهم میداد منم لبخند ناکامی تحویلش دادم گفتم: سلام خوبم توچطوری؟ رضا گفت: به کوری چشم حسودا ما م خوبیم دادآش. نمیدوم چرا حس میکرد من ازش خوشم میاد!به زور مث سریش دنبالم راه افتاد و مدام زر میزدو منم دنبال یه سکوت امن بودم تا بهش پناه ببرم اما دست بردار نبود و یه ریز......میزد از فوتبال بی کاری اعتیاد مشکل مسکن تا آسفالت خیابونا از دوست دخترای سرخوش و بادیش* تا ننه بزرگش واسم گفت من دیگه طاقت ادامه ی این وضعیت و نداشتم واسه همین داد زدم و گفتم:: خفه شو!!!دیوونم کردی!! اونم که انگار برق 220 ولت گرفته بودش گفت: با من بودی کاوه جون ؟ منم گفتم آره میشه بری گم شی؟ رضام که میخواست در مقابل من ادای آدمای با کلاس و با شعور و دراره گفت: اوکی باشه خدافظ کاوه جون!

با رفتنش انگارتازه میتونستم نفس بکشم اما هنوز حالم کیج میزد احساس منگی همه جامو گرفته بود نمیدونستم کجام ؟ که یهویکی بدون این که حتا متوجه من بشه از جلوم رد شد ولی همه ی هوش و حواسم و برد نمیدونم چرا اما نمیتونستم بی خیالش بشم ! چهره ی فوق العاده زیبایی داشت بیشتر شبیه سیندرلا و یه کم هم شبیه زیبای خفته بود با همون چندتا نگاهی که بهش کردم حسی مث یه جور شادی منو بغل کرد انگار دو سال جوونتر شده بودم وتازه اولای 18 سالگیم بود . نمیدونم چرا اما بدون ابنکه خودش بفهمه دنبالش راه افتادم نگام فقط به اون بود و هرجا میرفت منم دنبالش میرفتم .

تا اینکه به سمت یه باجه تلفون رفت منم یه جوری که نفهمه رفتم پشت باجه تلفن خودم وقایم کردم یواش یواش وقتی که فهمیدم منو ندیده یه ذره این طرف تر اومدم تا بتونم داخل باجه رو بببینم داشت با یکی صحبت میکرد و منم همش دلم میخواست بدونم کی پشت خطه!؟یه دفه عصبانی شد و گوشی و گذاشت و یه کم فکر کرد بدش یه کاغذ از کیفش در آورد و شروع کرد به شماره گرفتن .نه اصلا نمیتونستم باور کنم اون شماره ی خونه ی مارو گرفت و یه جمله گفت و قطع کرد این موقع ها معمولا مامانم خونه بود فکرمیکنم با مامانم کار داشت! اصلا نمیتونستم بفهمم جریان چیه؟تا اینکه دوباره شماره ی خونه مارو گرفت اما این دفعه گوشی رو چند لحظه نگه داشت و هیچی نگفت و قطع کرد این کار و پنج بار انجام داد! من باورم نمیشد یعنی ممکنه! یعنی این دختر همون مزاحم تلفنی که هر روز شیش هفت بار به خونه ما زنگ میزنه!!!!!

زیر نویس:پشت خط داستانکی است که بنده به هنگامی که مشغول خواندن درس فیزیک بودم به ذهنم رسید. خوشبختانه با این که به مثال بشر امروزی درس نخواندم اما فردای آن روز برگه ی امتحان را گل باران کردم!جدی میگویم باورکنید!

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 15:7 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


سرم درد میکنه از نوع "فرهنگی هنری"!

 سنتوری اکران که نشد هیچ کم کم با لورفتن فیلم آرزو و امید خیلی ها داره به باد میره! درسته خیلی سخته آدم دی وی دی سنتوری نزدیکش باشه و نبیندش!ولی حالا که این اتفاق آشنا افتاده باید به فکر چاره بود ! که اخیرا طی واکنشی هوشمندانه برای جلوگیری از این فاجعه دوستانی که به طور غیر قانونی-از جمله خودم- فیلم رو تهیه کردن میتونن به شماره حساب مشترک داریوش مهرجویی وفرامرز فرازمند -تهیه کننده ی فیلم- به مبلغ ۲۰۰۰تومان واریز کنن.

 واز اين قرار است: 0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد 032).

زیر نویس: "باید اعتراف کنم من هم طاقت نیاوردم و فیلم رو دیدم و پسندیدم "

""""دوستان خواهش میکنم به علی سنتوری کمک کنین!""""

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 16:32 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


                               به نام اونی که اگه حکم کنه همه محکومیم!

 

این روزا همش تو این فکر بودن که آپ کنم نمیدونم چرا اما زندگیم خیلی آروم شده .آروم میرم مدرسه آروم میام و….. من از این وضیعت اصلا خوشم نمیاد!یه جورایی حس میکنم درگیر عادت شدم و این جالب نیست شایدم این فقط یه خیاله!......تا چند روز دیگه سنتوری به دستم میرسه تا دی وی دی کامل و سانسور نشده شو به روی پرده ی سینمای خونمون ببینم !تا چند وقت پیش به اکران عمومی سنتوری امیدوار بودم ولی حالا………."نمیدونم !هرچی فکر میکنم نمی فهمم ایراد سنتوری کجا بود صدای محسن چاوشی "…….." "………."- به دلیل چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. در جای خالی چیزی نمی خواد بزارین چون به اندازه ی کافی تابلوس -  اما بر این باورم که علی هنوزم سنتورش و میزنه.!

 

دیروز می خواستم بیام و ولن تاین و تبریک بگم اما چون حس کردم ممکنه ناشی از جو زدگی باشه نیومدم !نمیدونم چی باید بگم اما وقتی میبینم یه عده تلک و تلک تو خیابون راه می افتن و با انواع ادا و اصول میخوان این و ثابت کنن که با فرهنگن امروزین عاشقن و دگم نیستن و چیزایی که هرکی خودش میدونه یه جوری میشم!یادمه دبستان که بودم تا اسم عشق میومد بچه ها به خودشون میگفتن جیزه!!!! اما حالا که سنی ازشون گذشته انقدر عشق عشق میکنن که…….واقعا جالبه بعضی از دوستان استاد زیر آب زنی دو به هم زنی خلاصه هر چی زنین اما آخرش میگن ما عاشقیم و چند تا جمله تحویل آدم میدن تا بشن  باکلاس!

این وسط یه عده ای هم هستن که به جون تاریخ می افتن و به نام چند صد نویسنده مورخ و….متوصل میشن و انقدر فلان کتاب فلان نویسنده و فلان جا میکنن که آدم ترجیح میده بی خیال ماجرا شه!.!

ا

لان داره بارون میباره مدتی بود دلم واسه اومدنش لک زده بود بالاخره اومد !نمیدونم چرا انقدر به بارون علاقه دارم وقتی میباره دیوونم میکنه انگار میخوام از خودم بزنم بیرون اصلا نمیتونم یه جا بن شم به همین دلیل مجبورم به تایپ کردنم خاتمه بدم!تا همین حد!موفق باشید.

.............

 

هوا ابری و نمناکه من این جا زیر بارونم

چه احساس عجیبیه دارم با بغض میخونم!

……

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:17 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


                                                    بــه نــــــــام عشـــق

..................

روزها دارن میگذرن شاید هم اصلا نمیگذرن به هرحال زیاد فرقی نداره برای کسی که معلوم نیست تو کدوم بعد زمانی داره زندگی میکنه دیروز امروز فردا و زمان های دیگه مهم اینه که چه جوری زندگی میکنه و چرا زندگی میکنه؟ شاید جواب دادن به این سوال در عین سادگی سخت باشه این که از خودت بپرسی این همه جون کندن و له له زدن من واسه چیه !؟؟ واسه ی اثبات خودم ؟واسه بالا رفتن از پله هایی که  ممکنه انتهاش دره باشه و آخرش شاید سقوط!

شاید هم برای رسیدگی به شکم معده و... که اسمشو گذاشتیم" دل " امکان وجود این ها در اطراف ما زیاده طوری که میشه با کمی چرخوندن سر که معمولا این کار و نمیکنیم  خیلی از این ها رو دید نمیشه اسم "بدی" رو این کارها گذاشت چون بدی از عدم خوبی میاد و اصلا چیزی به نام بدی وجود نداره در واقع وقتی به خوبی پشت میکنی دچار کمبود خوبی میشی!اما از تمام این ها که بگذریم نکته ی اصلی اینه که چرا برای انجام کارها از خودمون سوال نمیکنیم که چرا باید این کارو انجام بدم؟

سوال کردن یعنی فکر کردن به این که یه آدم یه انسان چه چیزایی تو وجودش نیست و نباید خودش و قاطی این مسائل بکنه!؟اگه اندازه یه الکترون فکر کنیم دیگه هیچ دلیلی نداره که به خاطر رسیدگی به "شکم" که از نظر من هربلایی که سر آدم میاد بخاطر شکمه زیر آب زنی آدم فروشی و حتی خود فروشی کنیم البته خود فروشی تنها جسمی نیست بلکه همین که رو وجدان و رو خودمون پا میذاریم یعنی فروختن خودمون به خاطر یه پله بالا تر رفتن (البته از اون پله هایی که بهش اشاره کردم) تازه بعضی اوقات وقتی پله کم میاریم اول یکی و داغون میکنیم وبعد رو اون پا میذاریم تا این جوری احساس اوج گرفتن بهمون دست بده در صورتی که واسه اوج گرفتن ارتفاع لازم نیست رو همین زمین هم میشه اوج گرفت!در کل قصد من اصلا نصیحت و پند و اندرز نیست چون از این کارا خوشم نمیاد بلکه این نوشته ها فقط یه دردودل کوتاه با کسانی که این مطلب و میخونن همین!!!

 

دوستان عزیز در قسمت عنوان "..........." هرچی دلتون خواست بذارید!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 18:23 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


 

 

                                            

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 17:31 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


                                                   به نام یــــــــــــزدان پاک                    


ترانه‌ی ناسروده  

ترانه‌یی که نخواهم سرود
من هرگز
خفته‌ست روی لبانم.
  ترانه‌یی
  که نخواهم سرود من هرگز.

بالای پیچک
کرم شب‌تابی بود
و ماه نیش می‌زد
با نور خود بر آب.

چنین شد پس که من دیدم به رویا
ترانه‌یی را
که نخواهم سرود من هرگز.
ترانه‌یی پُر از لب‌ها
و راه‌های دوردست،
ترانه‌ی ساعات گمشده
در سایه‌های تار،
ترانه‌ی ستاره‌های زنده
بر روز جاودان.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ   فردریکو گارسیا لورکا

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 21:43 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |


                                             به نام یزدان پاک

از زمانی که یادم هست همیشه دوست داشتم باعث اتفاقات عجیب بشم و یا شاهد اون .!یه جورایی میشه گفت از عادی بودن و عادی مردن,...خوشم نمیاد ! تو چهار پنج سالگی آرزوم بود که یه بار روندن کامیون رو تجربه کنم و چون خوب اسمشو نمیدونسم بهش میگفتم :ماشین بزرگ!تو مهمونی ها اغلب بچه ی آروم و با ادبی بودم و مامان برزگم همیشه ازم تعریف میکرد و بهم شکلات پیچی میداد !یادش بخیر !کاش سالای قبل از هفت سالگی بر میگشت یعنی قبل از رفتن به مدرسه البته سال اول و دوم دبستان بدنم گرم بودو بعدا فهمیدم چه فاجعه ای رخ داده!حدودا سال چهارم ابتدایی بود که حس کردم میتونم با واژه ها دوست بشم یادمه یه بار که معلممون نیومده بود  خانم علوی ناظممون اومد سرکلاس و واسه ی خالی نبودن عریضه گفت: بچه ها خوب به اطرافتون نگاه کنین و هر چی مبینید  بنویسید یادمه اون موقع بود که برای اولین بار جو گیر شدم و با ادبیات ناقص خودم شعر گفتم که این بود:

یه روز کنار پنجره نشستم

 منظره ی زیبای برفا رو نظاره کردم

دیدم یک دل تنها کنار دشت و صحرا

دیدم پرنده ای که هی میپره رو برفا

چه چه بلبلا رو من شنیدم

آی دلی که پریدی دل رو به آسمون ها کشیدی

آی آدما بدونید این دلا خیلی قشنگن!

وقتی به این شعر و میخونم دلم واسه گذشته ها خیلی تنگ میشه !اما به هر حال بعد از این اتفاق که اولین تجربه من برای نوشتن شعر بود رفتم سراغ آقای حافظ با این که چیز زیادی از غزلیاتش نمی فهمیدم اما تحت تاثیر کلامش سال پنجم ابتدایی یه شعر دیگه گفتم:

دلا به عمر گران دل مبند

تا بتوانی بروی از کمند

عمر هرچه باشد می گذرد

عمر ناجی رهگذر است

پس به که بخندی به روزگار

وگر عمر نمیدهد قرار.

البته اینا شروع یه راه بود که الان از قدم زدم تو این مسیر که بخش بزرگی از دنیای منو تشکیل میده خیلی لذت میبرم.

زمان گذشت تا رسید به ۱۰ شهریور ۱۳۸۴ وقتی که من ۱۳ سالم بود روز پنج شنبه و خاله ی عزیزم همه ی مار و ترک کرد و رفت یه جای خیلی دور!و من خیلی غمگین بودم اما نه گریه میکردم و نه این حس و نشون میدادم .۲ روز بعد  که حال خیلی عجیبی داشتم رفتم یه گوشه و شروع کردم به نوشتن و این اولین قدم من برای ورود به دنیای ترانه بود چیزی که تا به امروز ترکش نکردم چند بیت از ترانه ی گل مریم که اولین ترانه من هست رو مینویسم البته العلان حس میکنم تو نوشتن با تجربه تر شدم و پیشرفت کردم اما این کار برگرفته از احساسات ۱۳ سالگی منه.

.......................

دوسه روزه که تورفتی میدونم برنمیگردی                                                            

مونده از بار نگاهت بغض گوشه گیر و سردی

شعر پاره پاره ی من واسه تو یه آرزو داشت

جای خالی وجودت گلای مریم و می کاشت

.......

"این دو بیت و تقدیم میکنم به روح بزرگ خاله ی عزیزم."

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 13:48 توسط !!!...?...S H A D I.....?...!!! |